تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - داستان It is the EnD(فصل اول روز هاى روشن قسمت نهم)
ادامه:|

من یکى از لنز هارو با هزار زور در آوردم. به به! چه چىزایى میدىم:|
من:WTF:|
یکیشون که کلا سرتا پا قرمز بود بقیر چشماش:عه بى ادب-—-
یه دختر مو سفیدى هم اونجا بود که چشماش سبز بود و عینک داشت. 
من:خب؟
دختره دستور داد:فک کنم باید بگیریمش. 
من:2 به 1 قبول نیس0-0
مو قرمزه اومد سمت من:چرا کاملااااا قبوله!
من:عه؟قبوله؟
بعد موهاى بلندشو کشیدم.و یه لگد زدم به جای حساسش:اینم کاملا قبوله! 
مو قرمزه پخش زمین شد:این آخرى نامردى بود! T-T کثافتT-T
من تا اومدم برگردم یه چیز آهنى که سرش تیز بود اومد سمتم و من جاخالى دادم:کندى. 
دختره یکم اخم کرد:حالیت میکنم.
من اونیکى لنزم رو هم درآوردم و چشم قرمزم معلوم شد:چیزى حالیم نمیشه. 
من کلى چاقو پرت کردم سمت دختره و دختره جاخالى داد.
دختره:افتضاحى
من:خطا زدم:)
بعد دختره با عصبانیت گفت :که خطا زدى؟
بعد یه چیزى ظاهر کرد اولش فکر کردم اره اى چیزیه ولى فقط چاقو بود:|
من:سر به سرم میزارى؟:|این چه کوفتیه:/
من:البته نبرد با شماها چندان سخت نیست. 
بعد به سمت دختره خیز برداشتم و زدم تو صورتش و عىنکش رو برداشتم.
من:خوبت شد؟:/
اون قرمزه کلا تو حال خودش بود و انگار نه انگار:/
من با عینک ىکم بازى کردم و بعد گذاشتم رو چشمم. 
من:دید چشمات واقعا افتضاحه-_-
من عینکو پرت کردم:این یکى. 
مو قرمزه:حملههههه.0-0
من:1 به 1 قابل تحمل تره. 
من با ضربه محکم پسره رو کوبوندم تو زمین و با لگد پرتش کردم تو دیوار شیشه اى و پرت شد پایین. 
من ىه نگاه به ارتفاع انداختم:حسابى مردا:/
مو قرمزه:میکشمت-_-
بعد به سمتم حمله کرد و من جاخالى دادم و با مخ رفت تو دىوار. 
من یه جیغ مسخره از قصد کشیدم:از کجا اومدى؟:|
یارو کاملا بى اعصاب برگشت سمت من و با اره برقى که نفهمیدم از کجا اومد بهم حمله کرد. 
من جاخالى مىدادم و اون سرعت کارشو بیشتر مىکرد. 
تا این که رسیدیم به دىوار نزدىک در دفتر. 
من:شانس بهم رو کرد.
من درو باز کردم و اتیش با فشار از محیط کوچیک در اومد و صاف رفت تو بدن مو قرمزه. صداى آژیر سیستم اتفاى حریق دراومد و کلى آب پاشیده شد تو صورتمون. 
بالاخره مو قرمز تونست یه چیزى ببىنه ولى من دىگه روبروش نبودم که بخواد بهم حمله کنه. 
من از پشتش:هلووووو
و با لگد رفتم تو صورتش:مبارزه شیرینى بود. 
من برگشتم سمت راهرو ولى ىهو مو قرمزه بهم حمله کرد و پرتم کرد سمت دىوار شیشه اى و افتادم پایین.


برچسب ها: داستان، جوبیس، جوبیس خوارپشت،  

تاریخ : دوشنبه 22 خرداد 1396 | 09:37 ب.ظ | نویسنده : Clown prince of crime | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.