تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - ..........
من سر خاک پدرم رفتم؛
لباس های مادرم تماما سیاه بود، کنار سنگ قبرش ایستاده بود و سوگواری می کرد.
من دستم رو به روی شونه اش گذاشتم تا بهش بفهمونم که من همیشه برای اون هستم...
وقتی من رو دید قطره های اشک مثل رودخانه از چشم هاش پایین میومد...

چون انتظارش رو نداشت که من هم اونجا باشم.. از اونجایی که اون مَن هَم کُشته بود...


برچسب ها: ترسناک،  

تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 02:36 ق.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.