تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - بیا باهم...
Related image

تو اتوبوس نشسته بودم.
یه پیرمردی هم نشسته بود روی صندلی جلوییم.
سرش توی گوشی بود و مدام لبخند میزد.
برام جالب شد.
یعنی چی انقدر میتونه خنده دار یا دوست داشتنی باشه؟
سرمو بالاتر بردم‌ تا بتونم گوشیِ پیرمرد رو ببینم.
داشت با یه خانومی چت میکرد.
وسط حرفاشون کلی مسائل جنسی و عاشقانه رد و بدل کرده بودن.
پیر مرد هم‌چنان لبخند میزد.
یه دفعه چشمم خورد به چیزی که پیرمرد برای اون خانوم ارسال کرد "بهش بگو جایی شام نخوره و بیاد خونه ، بعد تو غذاش چیزی بریز. دیگه از دستش خلاص میشی. میتونیم تا آخر مال هم دیگه باشیم."
سرمو آوردم پایین. با خودم گفتم یعنی آدما انقدر عوضی شدن که حاضرن همسر خودشونو بُکُشن؟
یه دفعه گوشیم زنگ خورد.
همسرم بود.
- سلام عزیزم‌، کاری داشتی؟
+ " آره میخواستم‌بگم امشب جایی نرو ، بیا خونه باهم شام بخوریم."

برچسب ها: ترسناک،  

تاریخ : شنبه 17 تیر 1396 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.