تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - دیزنى گلم چه کرده اى:|
داستاناى دیزنى خیلى شیرینن پایان هاى خوش پشت سر هم ولى داستان اصلى چى بوده؟

1_ شنل قرمزی :)
تو داستان اصلی شنل قرمزی اصلا شنل نداشته و همینطور ك تو قرن‌های بعد داستان عوض میشه بعدا بهش اضافه میشه 
تو کتاب اصلی گرگ به شنل قرمزی ثابت میکنه ك بعد از مرگ پدر و مادرش مادربزرگش تمام اموالی ك بهش ارث رسیده رو قایم کرده و داره ازش بردگی میکشه و گرگ بهش میگه اگه بزاری من مادربزرگتو بخورم جای اموالتو بهت میگم و اینطوری هم من انتقامم رو از اون میگیرم هم تو به ارثت میرسی 
منظور گرگ از انتقام این بود ك وقتی مادربزرگ از جنگل رد میشده توله‌های گرگ رو میبینه و از ترس اونارو میکشه واسه همین گرگ بعد از این نقشه انتقام رو میکشه و این نقشه عملی میشه و گرگ مادربزرگ رو میخوره و شنل قرمزی به ارثش میرسه و گرگ شنل قرمزی رو گول میزنه و از مادربزرگ غذا درست میکنه 
تو داستان گرگ اصلا گرگ نیست و در اصل گرگینه‌اس و تو افسانه‌های اون زمان گرگینه‌ها توانایی کنترل ذهن ادمارو داشتن 
در اخرم گرگینه به شنل قرمزی تجاوز میکنه و بعدم میخورتش و تو داستان اصلی هیچکس به مادربزرگ و شنل قرمزی کمك نمیکنه و هر دوشون میمیرن
تقریبا تا قبل از داستان دیزنی شنل قرمزی تو هیچکدوم از ورژنای این داستان زنده نمیمونه و نتیجه میگیریم ك دیزنی مثل همیشه داستانارو تغییر داده
پ.ن:البته ىه نسخه دىگه اى هم بود که توش شنل قرمزى و گرگ باهم خون مادربزرگو مىخورن و اخرش شنل قرمزى فرار مىکنه

بقیش ادامه
2_سیندلا
توی کتاب برادران گریم ، یکی از خواهرناتنیای سیندرلا  کفه پاش و اون یکی دیگه انگشتای پاشو برید تا پاشون توی کفش جا بشه ، پرنس متوجه لکه خون توی کفش میشه و بالاخره میفهمه ک مالک اصلی کفش سیندرلاست 
خواهرا ب عروسیِ سیندرلا میرن و اونجا پرنده ها چشماشونو از کاسه در میارن

ی داستان دیگه هم هست که میگه
سیندرلا فرشته‌ی نجات نداشته اون کنار قبره مادرش یه درخت کاشته بوده و میرفته اونجا دعا میکرده و اونجا بوده ک لباس رو پیدا کرده ( ۳تا درخت وجود داشته تو هر کدوم ی چیزی بوده مثک:|)
حیوونا بهش کمک کردن ولی موش نبودن پرنده بودن 
همچنین اون کفششو بخاطر عجله جا نذاشته پرنس پله هارو چسبناک کرده بود تا سیندرلا فرار نکنه ولی فقط یکی از کفشاش بهش گیر میکنه



3_راپونزل
خب تغییرات تو این داستان کمه ولی ب هرحال
توی کتاب برادران گریم ، راپنزل ب دستِ پرینس حامله میشه قبل از اینکه فرار کنن ، نیرو های شیطانی میفهمن و موهای راپنزلُ میبرن و پرتش میکنن توی صحرا 
وقتی پرینس ب دیدنش میاد اونا موهای بریده شده‌‌ی راپنزلُ از بالای برج اویزون میکنن ک گولش بزنن و بعد بهش میگن ک دیگه نمیتونه راپنزلُ ببینه 
اون خودشو از بالای برج پرت میکنه و پایینُ میوفته روی خارایی ک زیر برج بوده و کور میشه
اون کورکورانه با شنیدنِ صدای راپنزل پیداش میکنه و اشکای راپنزل بینایی شو ‌برمیگردونن 
و اونا برمیگردن ب سرزمینشون و ب خوبی و خوشی زندگی میکنن


برچسب ها: دیزنى، حقیقت، شنل قرمزى، سیندرلا، راپونزل،  

تاریخ : سه شنبه 27 تیر 1396 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.