تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - داستان It is the EnD (فصل اول (روزهای روشن)قسمت یازدهم)
رسید:/
من:مگه کورم:/؟
دختره:فقط اونایى که با قدرت شینیگامى نمیمىرن میتونن اونارو در هر شرایطى ببینن. 
فلورا:شینی چى؟-؟
دختره به اون بدبخت پخش زمین شده نگاه کرد:ظاهرا که همینطوره. 
من احساس درهم ریخته اى از حماقت و خشم داشتم:اه درسته اونا انسان نیستن براى همىن سیستم امنىتى روشون کار نکرد-_-
فلورا:هن:/؟
بقیه:تایید میکنیم:|هنننن؟
من:نمیخواى به دوستات بگى خوشون رو به بقیه نشون بدن؟
دختره:آره. حق با توعه
از نظر من هیچ تغیرى اتفاق نیفتاده بود ولى الن دهنش باز بود
الن:واااىىىىى چه چشمایى*-*
مو قرمزه:ژان ژان+-+
دختره:من آلیس هستم
من بى حال گفتم:جوبیس
آلیس ىه نگاه به مو قرمزه کرد:ساختمون رو داغون کردى احمق. 
مو قرمزه:مگه نگفتى بگیرمش:|
آلیس:بیشتر با هوا جنگیدى
مو قرمزه غر غر کرد:تهش اینو میکشم-_-
آلیس دستشو به سمت من دراز کرد:از دیدنت خوشحالم جوبیس. 
من دستشو پس زدم:پوف وقتگیره. 
من رفتم سمت سالن طبقه پایین و غر غر کنان مشغول برسى جسد ها شدم. 
من:اه واقعا که چقدر شلوغ پلوغ شده. هىچ اسلحه اى هم ندارن. 
من تخم چشم یکى رو در آوردم و با نیشخند گفتم:ولى بهترىن دسر دنیا رو دارن. 
من:تیلرو،گریسى،اسمایل تمیزش کنین
آلیس:خیلى سخت میگیرى.
من خون روى تخم چشم رو لیسیدم:منظور؟
آلیس:خیلى مشتاقى اینجا رو سروسامون بدى.جوبیس. 
من تخم چشم رو فشار دادم:اره تو جنگم
من موضوع رو عوض کردم:این چهار چشا اسمشون چیه؟
آلیس:اون دختره جیناست اون قرمزه هم گریله. 
من:اونا صرفا فقط برات کار میکنن نه؟
آلیس:نه. 
من:پس چ..
آلیس:اونا دوستامن
من:ها؟
آلیس:مگه اونا دوستات نیستن؟
من:نه. 
من رفتم سمت در:تو ام یه کارى کن اون موجودات... 
آلیس:شینیگامى
من:همون. تلاش کن کارا زودتر تموم شه
من رفتم طبقه بالا. 
گریل:اون خیلى اعصاب خورد کنههه! 
جینا:چیکار کنیم؟
آلیس:خرابکارى هاى خودتونو جمع کنید. 
جینا:عجبا
الیس:بعدا ىه جورى راضیش میکنم

برچسب ها: داستان، جوبیس، جوبیس خارپشت،  

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 06:23 ب.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.