تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - داستان It is the EnD (فصل اول (روزهای روشن) قسمت آخر)
داستان بسر رسید ولی شماها یه نظرم ندادین:/

خیلی گشادین:/
 
پیشاپیش واسه قسمت غیر اخلاقی شرمنده:/

قسمتای دیگه:

قسمت 13

فلورا:فک کنم فهمید.

گریل:شما فکر نکن اصن(Shut the ... Up:/)

فلورا:خب ببین

من نگاهمو برگردوندم:خفه،لازم نکرده دنبالم بیاى.که چى بشه؟

فلورا:خب منم میخوام مفید باشم. میخوام ازت محافظت کنم.

من آروم به حرفش خندیدم.

من بهش حمله کردم و با لگد زدم تو شکمش بعد با مشت زدم تو صورتش:عمرا کسى که حتى نمیتونه از خودش محافظت کنه،بتونه از بقیه محافظت کنه!

فلورا از زیر حمله هاى من جاخالى میداد.

من:با دفاع کردن هرگز برنده نمیشى!اینو کى بهت یاد داده بود؟

بعد کوبوندمش به دیواره پشت بوم و داد زدم:کى یادت داده بود؟

فلورا هیچى نمیگفت موهاش ریخته بود جلوى صورتش.بیشتر شبیه جن بود تا یه نفر که کتک خورده.

من ولش کردم:تو اصلا بهم حال نمیدى

گریل:من چى؟^O^

من زدم تو صورتش:نه-+-

من:اون ورویه شهر بازیه. چقدرم شلوغه

من لبخند زدم:چه موقعیت عالى

من پریدم تو شهر بازى چرخ و فلکش پر از آدم بود. سوژه مناسب براى شروع.

من:ووهووو

من پریدم تو چرخ و فلک و کنار یه دختر تنها نشستم:سلام

دختره چنان جىغى زد که حس کردم الان پرت میشم

و نیشم باز شد

من:چته؟

من پاشدم:اه خسته کننده.

بعد پریدم تو یه قسمت دیگه از چرخ و فلکو سریع همشونو کشتم:خسته کنندن.

من از همون بالا پریدم تو یکى از وسایل بازى بچه هاى کوچیک:اخى…چقدر ناز

همه زل زده بودن به من که از آسمون نازل شده بودم

بعد چشمام درخشیدن:هنوز بیدار نشده بودین که مجبور شدین بخوابین.

بعد یه خنده شیطانى کردم و با جادو کل اونجا رو منفجر کردم.خودمم بخاطر اون انفجار بیهوش شده بودم. صداى گریه جیغ و داد و

هیچى مجبورم نمیکرد که این صحنه احساساتم رو راه بندازه.احساس خطر میکردم و درستم فکر میکردم با سرعت از شیشه خورده ها گذشتم ىه شیشه سالم

بین میله ها مه لق بودن.

یهو شیشه شکست و خورده شیشه ها بدنم رو زخمى کردن. انقدر ارزش نداشت که بهش فکر کنم حتى وقت فکر کردن بهش رو هم نداشتم چون میدونستم کى یا فرستاده کى اومده و تنها راه منطقى فرار بود.ولى بشرطى که اون موقع فلورا نمیومد-_-

یه گربه سیاه با دم تیز بود چشماش قرمز بودن و ظاهرى شبىه فلورا داشت اما رنگش فرق میکرد.فلورا با ىه جهش خواست با شمشیرش به اون ىارو حمله کنه.

من:کله پوک احمق کجا مىاد؟

من با جادو پرتش کردم ىه ور دىگه:لازم نکرده تو کارى کنى

فلورا غر غر کنان داد زد:چرا؟

من:چون که اون تویى:|

گریل:ه؟

جینا : |:

فلورا:جان:/؟من اونشکلیم؟

گربه سیاه:چرا که نه؟

من بىخودى نیشم باز شد جورى که انگار بخوام گندى که خودم زدم رو تکذیب کنم:گریس توعه:/

فلورا:چى*-*

من:همون و گفتم که شنیدى:|

دم تیز گربه از تو دستم رد شد.

من:آخخخ.اشتباه اول!

بعد با چاقوم یه بخش کوچیک از دمش رو قطع کردم و دستم آزاد شد.

گربه غرش دردناکى کرد و به سمتم پرید و با پنجش روى شکمم خراش ایجاد کرد. منم چشمش رو کشیدم بیرون. ولى چشمش ترمیم نشد و یه حفره خالى سفید شد.

عمیق نبود ولى دردناک بود.

من پرت شدم رو زمین و هىچ اهمیتى هم نمیدادم ولى صداى جیغ فلورا نذاشت.

جورى چشمام گشاد شدن که انگار اون پنجه تو بدن خودم رفته بدن گربه سیاه باز شد و فلورا رو بلعید.

من بدون هیچ احساسى به صحنه نابود شدن فلورا نگاه کردم.

اون گربه بنفش…اون دختر رومخ همیشه دنبال من همیشه براى اثبات علاقش به من براى تغیىر دادن من…کسى که همیشه پیشم بود…دوست من…براى همیشه نابود شده بود.

 

 

 

 

 

 

 

پایان فصل اول


برچسب ها: داستان، جوبیس، جوبیس خوارپشت،  

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 | 01:08 ب.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.