تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - داستان It is the EnD (فصل دوم(ضعف Weakness) قسمت اول)
ادامه:0

Image result for black

فصل دو

قسمت 1

این قسمت: برگردیم پی کارمون؟

درو با لگد کوبیدم و بستم.بعد از اون اتفاق کلا بهم ریخته بودم ولی حتی نمیدونستم چرا.

رنگ چشمام هم تقریبا مشکی شده بود دور چشمام گود رفته بود حدود یه ماه بود که از همه فاصله گرفته بودم تنهایی تو یه سوییت بودم حتی نمیدونستم اون اتفاق چی بوده یا از کیا دور شده بودم هیچی یادم نمی اومد.

صبح با بی حالی رفتم بیرون.طبق معمول رفتم سراغ کار همیشگیم دنبال سوژه بودم که آزارش بدم.

داشتم راه میرفتم که یه پسر خورد بهم.

پسره:هو جلوتو نگاه کن دختره...

تا قیافمو دید زبونش بند اومد:باید الان چی جوابتو بدم؟

من محکم پاشو گرفتم و کشیدم و افتاد بعد از زیر پاهاش رد شدم تا روی خودم نیافته چاقومو دراوردم:دختره چی ها؟جرعت داری جملتو کامل کن!

پسره یه عربده گوش خراش زد و با ترس فرار کرد:انقدر؟اگه ارومم میرفتی کاریت نداشتم.

کلاه سوییشرتمو گذاشتم شانس آورده بودم که اونجا خیلی خلوت بود بعد سریع برگشتم خونه احساس میکردم کار تکراری رو انجام دادم ولی تا درو باز کردم خشکم زد .یه موجود قرمز با چشمای سبز موهای بلند و عینک نشسته بود رو مبل خونم.

من با عصبانیت گفتم: عینکی اینجا چیکار میکنی؟

؟؟؟:اوم جوبیس بالاخره پیدات کردم!

من:کی رو پیدا کردی؟

؟؟؟:تو رو دیگه.میدونم خیلی ناراحتی ولی باید برگردی.این کارت باعث نمیشه اون برگرده.

من:من تو رو نمیشناسم.پس مطمئن باش کسی که درموردش حرف میزنی هم نمیشناسم.

؟؟؟:تو اون قدرتت رو از دست داده بودی برای همین خاطراتت مشکل پیدا کرده... اون دختره شینیگامی مغرور کلی بهم سرکوفت زد

من:شینیگامی؟گریل؟اینا رو یه جا شنیده بودم کجا شنیده بودم؟

؟؟؟:تو...عوضی خیلی خوب نقش بازی میکنننننیییی من گریلمممم گریل شینیگامی

من:فک کردم تو کتاب داستان شنیده بودم.

من رو مبل چهارزانو نشستم:چی میخوای؟

گریل حرص زد:چطور ممکنه ندونی فلورا کیه درحالی که بخاطر اون به این جا رسیدی؟

من:فلورا؟به وسیله یه گربه سیاه بلعیده شد...آلیس... تیلرو...

من یهو فیوزم پرید:بلعیده شد؟

گریل:یادت اومدددددددددددددد

من:خب که چی من برنمیگردم.

گریل: وات؟!چرا؟!؟؟؟!

من: بازنده بازندست مهم نیست چقدر تقلا کنه.

گریل: ولی یه راهی برای جدا کردن این دوتا نیمه باید باشههههههه

من:فقط یه راه هست

گریل: پس باید انجامش بدی

من:نه

گریل: خب چرا؟

من: چون من بازی رو باختم.

گریل:نه دروغ میگی.

من:هو هو هو! کی داره منو از گول میزنه کسی که چتد قرن پیش مرده و.....

گریل دستشو گذاشت رو دهنم:میدونم که دروغ میگی چون تسلیم شدی.

گریل:تو خودت نیستی هروقت فهمیدی کی هستی میتونی برگردی و کمک کنی.

بعد رفت سمت در.

من: قرار نیست تو بهم اجازه بدی برگردم به گروهم
در بسته شد تنها نوری که میومد نوری بود که از پنجره میومد تو.


برچسب ها: داستان، جوبیس،  

تاریخ : شنبه 4 شهریور 1396 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.