تبلیغات
ツ♥کلوپ وحشتツ - داستان It is the EnD (فصل دوم(ضعف Weakness) قسمت دوم)
بفرمائید:0


Image result for black

قسمت 2

ورود با شکوه دکتر بازنده

احساس کردم یه چیزایی یادم اومد. اها بهترین دوست من نابود شد و من فرار کردم؟ مگه ممکنه؟

من:زندگی یک نواختی دارما. فک کنم راس میگفت.

چشمام دوباره درخشان و رنگی شد.

من:برمیگردم؟

الن:این روح زدگی داستانش چیه؟

فلی جین:ظاهرا که یه جور حمله هست.

آلیس:فک میکنم واقعا یه روح باشه.

جینا:هیچ روحی نبوده که جدیدا فرار کرده باشه

یهو در با صدای بلند باز شد:چون اون روح نیست.

الن: جی؟

من نیشخند زدم:سلام چطوری؟

الن به سمت من هجوم اورد:انتظار داری بگم خوبم؟

بعد خواست با مشت بزنه تو چشمم من از لای پاهاش لیز خوردم و رفتم پشتش: به چه عالی:/

الن:الیس چرا درا رو قفل* نکردی احمق؟

الیس: کلید رو بهم ندادی:/

الن: کلید کجاست؟

الن افتاد به جون الیس و فلی جین هم اومد جداشون کنه ولی کتک خورد:/

من با کارت کلید صدا در اوردم:دنبال چی میگردید؟

الن:عوضی رو مخ.

بعد اومد تا کلید رو از من بگیره.

من کلید رو قاپیدم:من رئیسم مگه نه؟پس کلید پیش من میمونه.

من یکم مکث کردم و دور و برم رو نگاه کردم:بقیه کجان؟

الیس:پرپل رفت ولی نمیدونم کجا.بقیه هم گم و گور شدن.

الن:رفته دنبال دخترش دیگه.

من:هر احمقی میدونه پرپل اینکارو نمیکنه

آلیس:اینو صد بار بهش گفته بودم.

هیچوقت از آلیس خوشم نمیومد

من فلاترجین رو از پشت کامپیوتر مرکزی پرت کردم و جاش نشستم بعد نیشخند زدم: اون فلورا خودمونه. روحی درکار نیست.

الن:شده یکی بدتر از خودت. حالا چجوری میخوای شکستش بدی دفه پیش در رفتی اونم که...

من یه نگاه چپ بهش کردم و اونم دیگه هیچی نگفت.

آلیس: از کجا مطمئنی؟

من:تو یکی از ویدیو های روح زدگی دمش رو دیدم و چشمی که خودم کور کرده بودم.

آلیس:اون دنبال توعه پس چرا ملت و میکشه؟

من از کوره در رفتم و رفتم سمت آلیس :معلومه دیگه احمق چون نمیدونه من چه شکلی ام:/

یهو گریل اومد تو و خورد به الن

الن با عصبانیت به گریل نگاه کرد: مگه کوری پسره ابله؟

من:واقعا خدا چی فکر کرد که تورو انتخاب کرد؟

گریل مثل کره ای که روش کارد داغ گذاشته باشن وا رفت:ژان ژان!وری وری هات:>

من صندلی بقلمو پرت کردم سمت گریل و گریل پرت شد بیرون و سریع یه دکمه از رو کیبرد رو زدم و در الکترونیکی بسته شد.

من سریع گفتم: خب باید از پلیس کمک بگیریم.

همه:چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

من:این مشکل اونا هم هست پس باید چند تا همکار جدید رو قبول کنیم.

الن:ای کاش مرده بودیییییییییییی! این کار دیوونگیه اونا مارو دستگیر میکنن

من با یه صدای مزخرف گفتم:ناراحت شدم:/

بعد نیشخند زدم: کاملا واضحه اونا احمقن نمیتونن حتی حدس بزنن اون کیه

1_قفل الکترونیکی

 

 


برچسب ها: داستان، جوبیس،  

تاریخ : سه شنبه 7 شهریور 1396 | 10:49 ب.ظ | نویسنده : J.L | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.